تبليغاتX
ندانستن بهتر از دانستن
اینها اولین تصاویری هستند که من در دوشنبه شب مورخ ۱۴/۱۱/۱۳۸۷ از سیاره زهره و کره ماه گرفته ام.

نمیدونم باورتون میشه یا نه ولی این عکسا رو با موبایل گرفتم از پشت یک تلسکوپ تال ۱۲۰

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 0:44 |

There is no spoon 

 

"بارگذاري ماتريكس" (Matrix Reloaded) فيلمي است كه همگان چشم به راه آن بودند. اما پرسش اين است كه آيا اين فيلم همه انتظاراتي را كه از ادامه يك شاهكار و يك پديده جهاني مي‌رفت برآورده كرده است؟

بايد توجه داشت كه هرگونه سطحي‌نگري و ظاهربيني در مورد چنين آثاري در نهايت چون شلاقي بر چهره خود آدمي فرود مي‌آيد. ما اين تجربه را در مورد فيلم نخست نيز داشته‌ايم و تنها چند ماه پس از اكران فيلم بود كه كم‌كم زمزمه‌هايي از اين سو و آن سو، ديدگاه‌هاي ژرف فلسفي، مذهبي و عرفاني فيلم را نشانه رفت، حال آنكه در آغاز "ماتريكس" صرفاً فيلمي پر زد و خورد علمي-تخيلي به نظر مي‌رسيد و مخاطبانش بيشتر به دنبال جنبه‌هاي سرگرم كننده و صحنه‌هاي شگفت‌آور آن بودند كه در آن زمان به دليل ايجاد نوآوري‌هايي در زمينه جلوه‌هاي ويژه، از جذابيت خاصي برخوردار بود.

 

 

اما جذابيت اين جلوه‌ها با تكرار مداوم آن در فيلم‌هاي پس از آن به تندي رو به افول گذاشت و در نهايت با كنار رفتن اين پوسته پر زرق و برق، هسته دروني و جان‌مايه بنيادين "ماتريكس" پديدار شد و همگان دريافتند كه در ذهن برادران مرموز "واچفسكي" چيز غريبي مي‌گذرد كه به آساني قابل درك نيست. دو برادر همچنان در مورد آثارشان سكوت اختيار كرده‌اند و هيچ نقل قولي از آنها –دست‌كم به به طور مستقيم- وجود ندارد. آنها از ايجاد هرگونه پيش‌زمينه ذهني در مخاطبانشان دوري مي‌كنند زيرا بر اين باورند كه "بدترين شخص براي تفسير يك اثر هنري، خالق همان اثر است!" اما در عوض در سراسر جهان كتاب‌هايي درباره "ماتريكس " نوشته شده و انبوهي از مقالات به دنياي اينترنت سرازير شده و همه اين‌ها نشان مي‌دهد كه "ماتريكس" پديده‌اي است بسيار فراتر از يك اثر هنري.

"ماتريكس" در پي ايجاد فرهنگ و بينش نويني است كه بر اثر آن، عرفان شرق و فلسفه غرب در هم ادغام شوند. "ماتريكس" بينش نويني است  به جهان هستي و پاسخي به اين پرسش هميشگي بشر كه "حقيقت چيست؟"

در اين ميان "بارگذاري ماتريكس" بر خلاف آنچه به نظر مي‌رسد، بسيار سنگين‌تر و ژرف‌تر به درون لايه‌هاي فلسفي فيلم نخست خزيده است.

 

ماتريكسي در دل ماتريكس!

در "بارگذاري ماتريكس"، مفهوم "تقدير" و "جبر" بيش از هر چيز خودنمايي مي‌كند. آيا "انتخاب" و اراده آزاد" توهمي بيش نيست؟

"اوراكل" و "طراح" (The Architect) كه ظاهراً يكي دوست و ديگري دشمن است، هر دو بر يك نكته تأكيد دارند: "همه چيز از پيش تعيين شده است!" آيا به راستي چنين است؟

نويسندگان "ماتريكس" در طول فيلم، كنايه‌وار به اين موضوع اشاره مي‌كنند كه همه چيز و همه كس بر اساس "انتخاب" در جاي خود قرار گرفته‌اند، اما از اينكه اين "انتخاب" چگونه صورت گرفته، جز در لفافه، چيزي نمي‌گويند. انتخاب از ديد ماشين‌ها يعني سياه يا سفيد، بله يا خير... و خلاصه صفر يا يك! ماشين‌ها بر خلاف انسان‌ها چيزي جز انتخاب "دو دويي" نمي‌شناسند و قادر به درك طيف گسترده خاكستري در اين ميان نيستند. شايد به همين سبب است كه با وجود برنامه‌ريزي‌هاي بي‌نهايت دقيق، باز هم "ماتريكس"، "باگ" دارد! و اين "باگ"، "نيو" است!

"زايان"، "دنياي واقعي" و انتخاب كساني است كه برنامه "ماتريكس" را به عنوان يك "دنياي واقعي" نپذيرفته‌اند. اما آيا اين خود به نوعي از چاله در آمدن و در چاه افتادن نيست؟ "طراح" به صراحت اعلام مي‌كند كه "زايان" نيز بخشي از كنترل است براي درصد كمي از انسان‌ها –چيزي در حدود يك درصد از مردم- كه ذهن فعال‌تري دارند و در جستجوي حقيقت زندگي‌اند.

"زايان" شكل مي‌گيرد و آن‌گاه كه از حد معيني بزرگ‌تر و پرجمعيت‌تر مي‌شود ماشين‌ها به ناچار آن را نابود مي‌كنند. اما افرادي را هم –شامل 16 زن و 7 مرد- به "برگزيده" (The One) مي‌سپارند تا آن را از نو بسازد و اين چرخه تا ابد يا دست‌كم تا زماني كه ماشين‌ها نرم‌افزارشان را به طور كامل "ديباگ" كنند، ادامه دارد. آيا ما گرفتار ستون بي‌انتهاي لاك‌پشت‌ها شده‌ايم؟

اگر يادتان باشد، در جايي از فيلم نخست، "مورفيس" به "نيو" مي‌گويد: "وقتي كه "ماتريكس" براي اولين بار ساخته شد، مردي درون آن متولد شد كه قادر بود "ماتريكس" را آن طور كه دوست داشت تغيير بدهد و حتي آن را از نو بسازد. او همان كسي بود كه اولين گروه از ما را آزاد كرد..." ما حالا مي‌دانيم كه آم مرد يكي از همين "برگزيده‌ها" بوده و چون در حال حاضر اطلاعات‌مان از "مورفيس" بيشتر است مي‌دانيم كه اين "برگزيده" نه نخستين "برگزيده" كه پنجمين آنها بوده است!

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 21:39 |

از اینکه خیلی دیر آپ کردم واقعا معذرت می خوام. این روزا خیلی گرفتارم. ولی سعی میکنم که بیشتر وقت بگذارم.

از اینکه شنیدم "مرجان" یکی از دوستان "مهدیه" از دنیای فانی رفته خیلی خیلی متأثر شدم. امیدوارم که خدای بزرگ در این ماه عزیز روحش را قرین رحمت گرداند. ما را هم دعا کنید.

 

و اما ادامه نقد فیلم "ماتریکس ۱" به نقل از همان منبع پیشین:

 

"برادران واچفسکی" در سنین کودکی از شیفتگان مجلات مصور و کارتون‌های پر زد و خورد ژاپنی بودند. آن‌ها در دوران جوانی، علاوه بر اشتغال به کارهای ساختمانی شروع به نوشتن فیلم‌نامه‌های مصور کردند اما هیچ‌یک از این فیلم‌نامه‌ها در حد و اندازه‌ای نبود که توجه کسی را به خود جلب کند. گویی دو برادر بیشتر برای دل خودشان قلم می‌زدند. اما "ماتریکس" چیز دیگری بود.

"ماتریکس" داستان نبرد همیشگی خوبی و بدی نیست. "ماتریکس" داستان "او"ست که خط پایان همه بدی‌هاست. "ماتریکس" داستان رستاخیز است. رستاخیزی به معنای واقعی کلمه. در "ماتریکس" انسان‌ها از خواب ابدی خویش بیدار می‌شوند، با ماهیت راستین زندگی روبرو می‌شوند و درمی‌یابند که آنچه پیش از این زندگی می‌نامیدند و با چنگ و دندان به آن چسبیده بودند، خواب و رویایی بیش نبوده است. مگر نه اینکه خداوند در قران می‌فرماید: "این دنیا و زندگی آن بازیچه‌ای بیش نیست"؟

آنان که از خواب "ماتریکس" برمی‌خیزند به راستی در می‌یابند که تا پیش از آن اسیر و برده یک بازی پیچیده کامپیوتری بوده‌اند که جسم و ذهنشان را به بازی گرفته بود. در عوض آنهایی که زندگی حقیقی را با چشمان خود می‌بینند دیگر هرگز فریب رنگ و ریای زندگی مجازی را نمی‌خورند و از زیبایی‌های ظاهری آن چشم می‌پوشند. اینان بره‌های فراری گله‌اند که دشواری آزادی را بر امنیت ظاهری ترجیح داده‌اند. کسی قادر نیست اینان را درک کند مگر آنکه خود نیز دل به دریا زده باشد و چشم دل باز کرده باشد. رد میان بره‌های فراری نیز به ندرت کسانی را می‌توان یافت که قادر به تشریح آنچه دیده‌اند، باشند.

نه! فقط باید دید و باور کرد. غیر از این ممکن نیست! به قول مولانا:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر      من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

و صد البته همیشه هستند یهوداهایی که روح حقیرشان گنجایش دریافت ملکوتی را که بر ایشان عرضه شده ندارد و مایلند دوباره به همان لجن‌زار پیشین بازگردند.

ایده اصلی "ماتریکس"، توهم و دنیای مجازی است. "مجاز" از دیرباز نزد فلاسفه، واژه‌ای است شناخته شده. اما "حقیقت مجازی" یا Virtual Reality اصطلاح نوینی در علم کامپیوتر است که امروزه می‌توان نمونه‌هایی از آن را در شبیه‌سازهای پرواز یا رانندگی که برای آموزش به خلبانان و راننده‌ها به کار می رود، دید. "جراحی از راه دور" نیز چشم‌انداز دیگری از این فناوری است. ساده‌ترین نوع آن را در کشور خودمان به صورت ترن‌های تفریحی با عنوان سینما 2000 و 3000 و غیره حتماً به خاطر دارید. در این ترن‌ها صندلی تماشاچیان در جای خود به چپ و راست حرکت می‌کند و آهنگ حرکات آن با تصاویری که از روبرو پخش می‌شود، هماهنگی دارد. به این ترتیب این حس به بیننده القا می‌شود که به راستی در یک ترن واقعی در مسیری خطرناک و پرپیچ و خم در حرکت است.

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 23:3 |

پوستر فیلم ماتریکس 1

 

آیا گمان می‌کنید که "ماتریکس" را فهمیده‌اید؟! چند بار به تماشایش نشسته‌اید؟ یک بار؟ دو بار؟ ده بار؟... کافی نیست! با اطمینان می‌توان گفت که کافی نیست!

"ماتریکس" در وانمایی نشانه‌ها و استعارات گوناگون در ذهن بیننده آن چنان غنی است که می‌توان آن را جزو آن دسته فیلم‌هایی به حساب آورد که حتی از سازندگان خویش پیشی گرفته‌اند. غالباً در چنین مواردی، این تماشاچیان فیلم هستند که نکات ریز و درشتی را از فیلم -یا هر اثر هنری دیگر-  بیرون می‌کشند. در مورد "ماتریکس" نیز همین اتفاق افتاده است.

در این نوشتار سعی من بر این است تا این شاهکار فلسفی ابتدای قرن بیستم و یکم را آن‌گونه که بایسته است به مخاطبان بشناسانم. این در حالیست که از همین حالا بر من مسلم است که حق مطلب ادا نخواهد شد و حرف‌های بسیاری ناگفته باقی خواهد ماند. چه اطمینان غریبی!

به جرأت می‌توان گفت که تحقیق و تفحص در مورد چنین اثری که منبع بی‌پایان انرژی است خستگی نمی‌شناسد. تنها باید خویشتن را به دست "او" سپرد که راه و راهنما هم اوست.

آنچه که شالوده "ماتریکس" بر آن نهاده شده، آن قدرها هم جدید و دور از ذهن نیست. پیش از این بارها و بارها علمی-تخیلی نویسان جهان داستان‌هایشان را بر پایه همین کابوس همیشگی نگاشته‌اند: کدام‌یک بر دیگری حکومت خواهد کرد؛ انسان یا ماشین؟ آینده از آن کدامین است؟ ما یا آن‌ها؟

گویا آینده مدتی است که آغاز شده است. سیطره ماشین بر ارکان زندگی آدمی، درد مشترک بشریت است. این سرنوشت تلخ و سیاه را باید بیش از این جدی گرفت. راستی به کجا می‌رویم؟

پیش از این ما "ادیسه فضایی" کوبریک-کلارک را دیده‌ایم و نیز "نابودگر" جیمز کامرون را. پس تفاوت عمده فیلم "برادران واچوفسکی" با دیگر فیلم‌های از این دست چیست که آن را از بقیه متمایز می‌سازد؟ پاسخ‌ها در راهند...! بیایید نگاهی به خط سیر داستان بیندازیم.

سال  2199 است و زندگی انسان‌ها چیزی جز شبیه‌سازی پیچیده‌ای به نام "ماتریکس" نیست. ظاهراً در نقطه‌ای از تاریخ، هوش مصنوعی بر انسان چیره شده است. انسان‌ها برای از کار انداختن ماشین‌ها آسمان را تیره و تار می‌کنند تا آنها را انرژی خورشید محروم کنند اما ماشین‌ها بلافاصله منبع انرژی دیگری می‌یابند: بدن انسان!

ماشین‌ها انسان‌ها را در محفظه‌هایی قرار می‌دهند و از بیوالکتریسیته جسم آنها به جای باتری استفاده می‌کنند. ماشین‌ها از طریق لوله‌هایی که به مغز و نخاع انسان‌ها متصل است، توهمی از زندگی را برایشان ایجاد می‌کنند تا عملکرد مغزها طبیعی باشد. در ایم میان افرادی متوجه این موضوع می‌شوند و جنگ علیه ماشین‌ها آغاز می‌شود.

ماشین‌ها از دو قدرت عمده برخوردارند: قراول‌های "بیاب و نابود کن" در دنیای واقعی (Real World) و نرم‌افزارهای "بازرس" در دنیای مجازی. "بازرس"ها قادرند سریع‌تر از گلوله حرکت کنند، تبدیل به هر کسی بشوند و خلاصه بسیاری از قوانین طبیعی را نقض کنند.

"مورفیس" سردسته یک گروه از مبارزان که در یک کشتی هاورکرافت زندگی می‌کنند، در جستجوی شخص برگزیده‌ای است که بر طبق پیشگویی یک پیشگوی دانا به نام "اوراکل" قادر خواهد بود قوانین "ماتریکس" را نقض و بر ماشین‌ها غلبه کند. او سرانجام یک هکر کامپیوتری به نام "نیو" را می‌یابد و از طریق یکی از افرادش به نام "ترینیتی" با او تماس می‌گیرد. "نیو" در مقام انتخاب قرار می‌گیرد: قرص قرمز یا قرص آبی؟ خروج از واقعیت مجازی "ماتریکس" و پیوستن به "هسته مقاومت" یا باقی ماندن در آن و فراموش کردن همه چیز؟

"نیو" اولی را انتخاب می‌کند. "مورفیس" و افرادش دوشاخه گردن او را از باتری بزرگی که منبع تغذیه ماشین‌هاست جدا می‌کنند و "نیو" برای نخستین بار دنیای سرد و تاریکی حقیقی را می‌بیند و درمی‌یابد که همه خاطرات زندگی‌اش چیزی جز یک رؤیای کامپیوتری نبوده است...

"نیو" برای مقابله با "بازرس"ها آموزش می‌بیند و رفته رفته با واقعیت‌های بیشتری روبرو می‌شود اما هنوز در اینکه او همان "برگزیده" موعود باشد تردید دارد. او چگونه می‌تواند دنیا و بشریت را نجات بدهد؟

"مورفیس" او را نزد پیشگو می‌برد و پیشگو به "نیو" می‌گوید که او "برگزیده" نیست اما استعداد آن را دارد تا شاید در زندگی بعدی‌اش، "برگزیده" شود. او همچنین واقعیتی را برای "نیو" بازگو می‌کند: زمانی فرا می‌رسد که یکی از آن دو، یعنی "نیو" و "مورفیس" باید جان خود را فدای دیگری کند و انتخاب آن بر عهده "نیو" است.

از سوی دیگر یکی از افراد "مورفیس" به نام "سایفر" که از زندگی در کشتی و تعقب و گریز بی‌وقفه خسته شده است، به گروه خیانت می‌کند و ترتیبی می‌دهد تا "مورفیس" به دست بازرس‌ها بیافتد. "نیو" و ترینیتی" موفق می‌شوند که به کشتی بازگردند اما "نیو" که می‌داند آن لحظه سرنوشت‌ساز رسیده است، تصمیم می‌گیرد برای نجات "مورفیس" به "ماتریکس" بازگردد.

آن‌ها سرانجام "مورفیس" را به کشتی بازمی‌گردانند اما بر اثر حمله یک "بازرس"، "نیو" در ماتریکس جا می‌ماند. مبارزه‌ای میان "نیو" و "بازرس" درمی‌گیرد و "نیو" کشته می‌شود. "ترینیتی" مرگ "نیو" را باور نمی‌کند و در گوش "نیو" -در گوش حقیقی او- زمزمه می‌کند. "نیو" به طور ناخودآگاه درمی‌یابد که مرگ او حقیقی نیست و این "ماتریکس" است که توهم مرگ را در مغز او به وجود آورده است. او چشمانش را باز می‌کند و برای نخستین بار "ماتریکس" را آن‌طور که واقعاً هست می‌بیند: مجموعه‌ای بی‌انتها از داده‌ها و علایم کامپیوتری.

او اینک به بالاترین درجه "یقین" رسیده است و دیگر چیزی جلودارش نیست. او "بازرس" را نابود می‌کند و به کشتی بازمی‌گردد. اکنون او "برگزیده" است و می‌تواند بشریت را از سیطره ماشین‌ها رهایی بخشد. این آغاز یک پایان است...

 

برگرفته از کتاب "ماتریکس مکاشفه قرن" نوشته برادران واچوفسکی

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 22:37 |

انقلاب‌هاي ماتريسي

تو اينجايي چون چيزي مي‌داني. چيزي كه نمي‌تواني توضيح‌اش بدهي. اما احساسش مي‌كني. همه عمر احساس مي‌كردي. اين احساس كه جهان يك مشكلي دارد. مشكلي كه نمي‌داني چيست اما مي‌داني وجود دارد. و اين زنگ هشدار در گوشت صدا مي‌كند و ديوانه‌ات مي‌كند.


ماتريكس، ساخته برادران واچوسكي از پرفروش‌ترين فيلم‌هاي سال 1999 بود. بسياري شيفته صحنه‌هاي اكشن فيلم شدند كه پيش از آن نظيرش كمتر ديده شده بود؛ بلند شدن روي هوا، راه رفتن روي ديوار، پريدن از اين ساختمان به آن ساختمان و جاخالي دادن از تيرها. بعضي ديگر ترجيح دادند اين فيلم را در ژانر تريلر قرار دهند و روي صحنه‌هاي وحشت آن انگشت بگذارند. حضور ناگهاني مأمورهايي كه عينك آفتابي به چشم داشتند در مترو و هلي‌كوپترها و ماشين‌ها و تريلي‌ها نفس هر بيننده‌اي را بند مي‌آورد. يا آن حشره عجيب كه خودش را داخل شكم نئو كرد و همان‌جا ماند. بعضي ديگر داستان ماتريكس را داستاني علمي – تخيلي مي‌دانند كه از لابه‌لاي سيم‌ها و مدارهاي كامپيوتري به دنياي آينده نقب مي‌زند و مي‌كوشد با سفينه‌هاي فلزي و شهرهاي غبار گرفته اندوه سال 2199 را به تصوير بكشد. اما فيلم ماتريكس مدعيان ديگري هم داشت و آن، فيلسوفان آكادمي‌ها بود. اين هواداران پرشور بيشتر از آن كه شيفته موتورسواري ترينيتي، كاراته‌بازي نئو يا شمشيرزني مورفيوس باشند، از فلسفه نهفته در اين فيلم لذت بردند. بعد از نمايش ماتريكس حداقل شش كتاب فلسفي با عنوان‌هايي نظير «ماتريكس و فلسفه»، «متافيزيك ماتريكس» يا «قرص آبي را بخور» به بازار آمدند كه هر كدام به نوعي ايده‌هاي فلسفي نهفته در اين فيلم را مي‌كاويدند ماتريكس در واقع عقده گشايي از يك گره فلسفي بود كه از زمان افلاطون تا امروز در گلوي فيلسوفان مانده بود: «نظريه مغز در ظرف شيشه‌اي»

فرض كنيد مغز انسان را از سرش بيرون آورند و در ظرف داخل مايعي شناور كنند. اين مغز در آزمايشگاهي فوق پيشرفته با سيم‌ها و حسگرهايي به كامپيوتري عظيم متصل مي‌شود. كامپيوتر اين قدرت را دارد كه علايم يا سيگنال‌ها، جهان بيروني را از طريق شوك‌هاي الكتريكي به مغز منتقل كند. اين كامپيوتر در اصل كار اعضاي بدن انسان را مي‌كند؛ با اين تفاوت كه در اينجا ديگر چشم و گوش و دستي وجود ندارد و كامپيوتر تنها دريافت‌هاي آنها را نمونه‌سازي مي‌كند و به مغز مي‌دهد مغز اما نمي‌تواند متوجه اين تغيير شود. او همان علايمي را دريافت مي‌كند كه هميشه از جهان بيرون مي‌گرفته و مثل هميشه اقدام به تفسير و تعبير آنها مي‌كند. اگر چنين موقعيتي امكان‌پذير شود، مي‌توان به مغز، باورهاي اشتباهي از جهان بيرون داد. مي‌شود به او گفت بدني دارد و بيرون، در هواي آزاد قدم مي‌زند. مي‌شود به او گفت اكنون در جنگل‌هاي توسكاني است اگرچه در آزمايشگاهي دلگير در استراليا، پشت يك ويترين شيشه‌اي حبس شده باشد. فرضيه ماتريكس، نمونه عيني اين ايده فلسفي است. موقعيت نئو در دنيايي كه در آن زندگي مي‌كند، تفاوتي با وضعيت آن مغز ندارد. نئو كه يك برنامه‌نويس كامپيوتر تنهاست در شهري شلوغ زندگي مي‌كند و مثل همه مردم روزگار مي‌گذراند. او فكر مي‌كند شهر وجود خارجي دارد، فكر مي‌كند الان سال 1999 است، فكر مي‌كند مو دارد، فكر مي‌كند استيك مي‌خورد، فكر مي‌كند هوا آفتابي است اما همه اينها چيزي جز خيال‌هاي او نيستند. ماتريكس، برنامه‌اي كامپيوتري است كه جهان بيروني را نمونه سازي كرده و در ذهن نئو قرار داده. حقيقت اين است كه نئو در سال 2199 زندگي مي‌كند، مو ندارد و جهان او پس از انفجاري اتمي تاريك شده است. حتي استيكي كه او مي‌خورد هم واقعي نيست. ماتريكس، توهم خوردن، بوييدن و شنيدن را به نئو و ديگر انسان‌ها تزريق مي‌كند. نئو همراه هزاران انسان ديگر در فضايي نامعلوم، معلق است، درست مثل همان مغز آزمايشگاهي.

 

نئو: ماتريكس چيست؟

مورفيوس: ماتريكس دنيايي است كه پيرامون چشم تو ايجاد شده تا حقيقت را از تو بپوشاند.

نئو: حقيقت چيست؟

مورفيوس: حقيقت اين است كه تو يك برده‌اي، نئو. مثل بقيه دست و پايت را بسته‌اند. تو در زندان به دنيا آمده‌اي. يك زندان ذهني. متأسفانه هيچ كس نمي‌تواند بگويد ماتريكس چيست. بايد خودت آن را ببيني.

مورفيوس همان دوست سياهپوستي است كه با چهره‌اي آرام و دوست داشتني، به نئو تعليم مي‌دهد. نئو در روزهاي تنهايي خود به شخصيت مورفيوس – كه در اصل الهه خواب و رويا در يونان باستان است – كنجكاو شده. مورفيوس كسي است كه روياهاي نئو را تفسير مي‌كند يا به بيان بهتر به او مي‌گويد او هميشه در رويا بوده و هيچ وقت بيدار نشده.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 22:58 |

روحم به گِل نشسته ، برایم دعا کنید
آیینه ای برای دلم دست و پا کنید

احساس می کنم که به دریا نمی رسم
ای رودهای تشنه مرا هم صدا کنید

ای زخمهای کهنه که سرباز کرده اید
با شانه های خستهء من خوب تا کنید

دارم به ابتدای خودم می رسم - به عشق -
راه مرا از این همه آتش جدا کنید

حالا که خویش را به تماشا نشسته ام
با آخرین غریبه مرا آشنا کنید

"ناصر حامدی"

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 11:35 |
کام سنگینی از سیگار نیمه سوختش می گیره ...
صدای گیتاری که از اسپیکرش به گوش میرسه ...
ترانه ایی که زمزه میکنه ...
" ... خودش می گفت یه روز میزاره میره ... "
اتاق نیمه روشنی که دود غلیظی از اون می گذره ...

در همین لحظه خاطره کهنه ایی از ذهنش می گذره ...
لبهاش رو تشنه تر می کنه ، برای گرفتن کام بعدی از سیگار ...
زمزمه ترانه ایی مبهم در انتهای وجودش ...
" ... اگه عشق منی چرا با دیگرونی ... "
اتاق دود گرفته ...

چشمان نیمه بازش ...
یادآوری خاطره ایی ...
شاید نگاهی ...
و باز پُکی از سیگار تموم شده ...
و باز تکرار ... تکرار ... تکرار ...

صدای زنگ مبایلش ...
نگاه سردش و قطع تماس ...
صدای فندک یادگاری ...
و باز اتاق دود گرفته ...
زمزمه بیتی ...
" ای غایب از نظر به خدا می سپارمت ...
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت ... "

نگاه دوخته شدش به کیبورد رنگ و رو رفتش ...
فکر غمِ دوستش ...
غصه ایی که بغضی شد توی گلوش و هیچ وقت نشکست ...

و باز کام سنگینی از سیگار نیمه سوختش می گیره ...
و باز تکرار ... تکرار ... تکرار ...

سیگارش رو زیر پاش مچاله می کنه ...
یک شکر همراه با یک آهِ نیمه سوخته زمزمه میکنه ...

صورتش رو می شوره ...
نقابش رو میزنه ...
میره گُلهای باقی موندش رو بفروشه ...

در راه به سه نقطه های ناتمامش فکر میکنه ...

و اتاق دود گرفتش نفسی میکشه ...

از دل نوشته های عاشق پاییز
+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 22:18 |
تا به حال
هوا را پاره کرده‌ای؟
تا به حال
آب را شکسته‌ای؟
تا به حال
شيشه بوده‌ای؟
...
نور می‌شوم
تا از ميانت عبور کنم
آب می‌شوم
قطره قطره بر کف دست‌هايت
نفس می‌شوم
در سينه‌ات
حبس می‌شوم
در آينه
مرا ببين
...
حالا تو نيستی
و تباهی من
از همين لحظه
آغاز می‌شود ...

عباس معروفي

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 23:57 |

دلم با دلشوره میگه
یعنی واقعا قرار آخره ؟
دلم به چشماش نگاه میکنه
بغض گلوم رو فشار میده ...
سکوت ... سکوت ... سکوت ...

با خودم میگم
چه قرار رمانتیکی
آخرین قرارمون همونجایی ...
که اولین قرارمون بود ...
گلوم احساس خفگی میکنه
اما باید بخندم
به خودم قول دادم بخندم ، اما ...
سکوت ... سکوت ... سکوت ...

چقدر زمان زود میگذره
کاش میشد جلوی گذر زمان بگیرم
کاش زمان
تا آخر عمرم
روی همین نیمکت توقف می کرد
دلم بهم پوزخند میزنه
و بغض گلوم رو ...
سکوت ... سکوت ... سکوت ...

موقع خداحافظی
دلم شور میزنه
نباید بغضم بشکنه
باید دلم رو راضی کنم ...
سکوت ... سکوت ... سکوت ...

موقع خداحافظی
دوش به دوش
چشم به زیر ...
دل بهونه نگیر
فردا می بینیمش
نه ...
آره ، آره فردا می بینیمش ...
خداحافظ ...
خداحافظ ...
چند قدم جلوتر ...
سیگار ...
سکوت ... سکوت ... سکوت ...

دل نوشته های عاشق پاییز
+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 22:45 |
چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشه‌ی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمی‌برد
می‌آورَد
تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی ...

"عباس معروفی"

+ نوشته شده توسط علیرضا در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 0:54 |